Send   Print
وقتی بیدار میشی که چایت یخ کرده و سال‌های زیادی گذشته. هیچ معجون تلخی چاره‌ی این درد نیست. به خودت که بیایی دیگر مو‌های سفیدت رازی با خودشان دارند. احساس شعبده‌باز پیری را داری که دستمال‌های سفیدش در کلاه شاپوی کهنه‌اش دیگر خرگوش نمی‌شوند. پرده می‌افتد و صدای تشویق کسی شنیده نمی‌شود.

آرزو می‌کنی کاش یکی از همان ساعت‌های یازده و یازده دقیقه اتفاق خاصی بیفتد که سورپرایز بشی. عقربه‌ها دنبال هم می‌دوند و دلت مثل حیاط مادربزرگ در ظهر‌های تابستان تب‌دارست. تب‌دار معمولی نه، تب‌دار تنها. اینطوری ثانیه‌های عمرت را رج می‌زنی و به امید روزهای بهتر دل خوش می‌کنی به یک اتفاق جادویی. با همه‌ی پنجره‌های بسته هم‌ذات پنداری پیدا می‌کنی و در حسرت روزی که به دریا باز بشی کنج زندگی‌ات کمین می‌کنی.

+ امشب ماه کامل است. با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: Natseon Hae


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print
سال‌ها سال بعد، در عصر یک روز یکشنبه ساعت چند دقیقه از هفت گذشته بود که فیلم تمام روزهای دور از جلوی چشمانم گذشت. چشمانم را بستم و گذاشتم صدای آهسته‌ی ثانیه‌ها مرا با خود ببرند. در عرض چند دقیقه غم همه‌ی بعدازظهرهای جمعه بعد از فیلم سینمایی روی دلم آوار شد. همه‌ی خاطره‌های دور مثل دلقکان پیر با زانو‌های ورم کرده و کلاه‌های قرمز خنده‌دارشان جلویم می‌رقصیدند. قدرت تخیلم تنها چیزی است که می‌توانست در دنیای پر از های ‌و هوی مردم ابله بهش بنازم. سییل‌های آقای کاویانی معلم دوم دبستانم آن چهارشنبه بارانی که تکالیفم را انجام نداده بودم یا دوچرخه‌ی قرمزم زیر باران وقتی منتظر نوبتم بودم در نانوایی کوچه‌ی پشتی میدان شهید بابایی.

وقتی دور هستی برایت همه چیز همان لحظه متوقف می‌شود. فکر می‌کنی دیگر موی پدرت سفید نمی‌شود صورت مادرت چروکیده‌تر نمی‌شود و مادربزرگ برای همیشه کنار ایوانش می‌نشیند و چای‌هایش را با قند هورت می‌کشد. خیال باطلی است. انگار آمدی کاری را انجام بدهی و برگردی. همه‌ چیز باید همانطور مانده باشد. تقویم‌ها برایت روی روزی که بیرون آمدی می‌ایستند و ساعت‌های تنبل برای همیشه به خواب می‌روند. همه چیز برایت متوقف می‌شود تا یک روز برگردی. انگار کاری داری که باید انجام بدهی و به همه دیوارها و کتاب‌ها و فیلم‌هایت قول می‌دهی زود دوباره می‌بینی‌شان. چند سال که می‌گذرد می‌بینی از مادربزرگ خبری نیست. حتا خانه‌ی نازنین‌اش را بازسازی کرده‌اند و دیگر برایت آشنا نیست. هیچ چیز سرجایش نایستاده تا تو برگردی. انگار حتا به لج این دوری تو، عقربه‌ها سریع‌تر چرخیده‌اند تا تلافی همه‌ی آن روزهایی که نبودی را سرت در بیاورند. برای همین، قدر آنها که ایران مانده‌اند را بیشتر می‌دانی. چیزهایی را می‌فهمی که حتا خودشان متوجه نیستند. قدر نمی‌دانند چه دارند و چقدر می‌ارزد.

داستان‌‌ها و ماجراهایی برایت اتفاق می‌افتد که به سخت جانی‌ات این گمان نبود. روزهای تنهایی با خودت حرف می‌زنی و چقدر این خلوت، تلخ اما دلنشین است. سختی تنها بودن و روی پای خود ایستادن همانقدر که می‌تواند تجربه‌ی تلخی باشد، می‌تواند آدمیزاد را عمیق کند. ساکت‌تر‌ می‌شوی و بیشتر فکر می‌کنی، دقیق می‌شوی و راز خیلی از داستان‌های بلند و سردرگم دنیا برایت فاش می‌شود. همین تنهایی و همین عمیق شدن و فکر کردن تو را مثل الماس پخته و آبدیده می‌کند. سال‌ها بعد تو گویا آدم دیگری شده‌ای. هم لبخندت هم حرف‌هایت هم اخم‌هایت در خودشان رازی دارند. رازهایی که فقط آنهایی قادرند درکشان کنند که این روزگار سخت را دور از خانواده گذرانده باشند. چند موی سفید که پیدا کردی جلوی آینه ناگهان به یاد موهای سفید مادربزرگ می‌افتی. تلخ‌ترین قسمت داستان آنجاست که آنها منتظر برگشتن تو نشد‌ه‌اند. تنها زندگی کردند و چشمشان به در خشک شد. وقتی که برگردی آنها هم آدم‌های سابق نیستند. استخوان‌هایشان از درد آرتروز دل می‌زند و روزی چند قرص کنار بشقاب می‌گذارند تا یادشان نرود. دیگر هیچ وقت نه آن روزها برمی‌گردند نه آن خانواده‌ی قدیمی. حاضری هر چه داری بدهی تا شاید بشود دوباره شلنگ حیاط را روی اطلسی‌ها بگیری و با قطرات آب جلوی نور خورشید تیرماه رنگین‌کمان درست کنی.

+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: سیر. مسعود شعاری و کریستف رضایی


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print

همراه باد آمده ام
در نخستین روز تابستان
باد مرا با خود خواهد برد
در آخرین روز پاییز

+ عباس کیارستمی
+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: درخت زیتون. آردو تونجبویاجیان


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print
بعضی روزها را مثل یک عکس قدیمی باید روی طاقچه گذاشت تا یادمان نرود. هر چند وقت گردَش را بگیری و نگاهی کنی و دوباره قلبت مثل همان لحظه ریتم بگیرد. روزهایی مثل ۲۵ خرداد هشتاد و هشت.

+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: ندا. شهرزاد سپانلو


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print
دلخوشی‌های دنیا کم است. بازنده این بازی خواهیم بود اگر با همین دلخوشی‌های کوچک روزمان را نسازیم. مثل یک مستی کوتاه سرت را گیج می‌کنند و می‌‌روند پی‌کارشان. حالا که سرمان گرم است بیایید لذتش را ببریم که به زودی خواهد پرید. هنوز طعم خوش اسکار فرهادی را در قلبم حس می‌کنم. دو شب پیش به زور لینک پخش مستقیم کن را پیدا کردم. کلیک کردن همان و شنیدن صدای فرهادی همان. لحظه‌هایی که فراموش نمی‌شوند زیاد نیستند. اینم یکی از آن ثانیه‌های نایاب.

+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: شاپرک. علی عظیمی


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print
وقتی گوش‌هایمان عادت کرده که از ایران اخبار سیاه از دهان مشتی جاهل بشنویم شاید بهترین خبر این چند وقت همین قدم‌های آهسته‌ی اصغر فرهادی و بازیگرانش روی فرش قرمز کن بود در حالیکه دلشدگان شجریان پخش می‌شد. چه لذت کوتاه، غریب و دیر‌آشنایی برای ما.

+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: دلشدگان. شجریان، علیزاده، حاتمی


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print
All my life I've accumulated memories - they've become, in a way, my most precious possessions. The night I met my husband, the first time I held my textbook in my hands. Having children, making friends, traveling the world. Everything I accumulated in life, everything I've worked so hard for - now all that is being ripped away. As you can imagine, or as you know, this is hell. But it gets worse. Who can take us seriously when we are so far from who we once were? Our strange behavior and fumbled sentences change other's perception of us and our perception of ourselves. We become ridiculous, incapable, comic. But this is not who we are, this is our disease. And like any disease it has a cause, it has a progression, and it could have a cure. My greatest wish is that my children, our children - the next generation - do not have to face what I am facing. But for the time being, I'm still alive. I know I'm alive. I have people I love dearly. I have things I want to do with my life. I rail against myself for not being able to remember things - but I still have moments in the day of pure happiness and joy. And please do not think that I am suffering. I am not suffering. I am struggling. Struggling to be part of things, to stay connected to whom I was once. So, 'live in the moment' I tell myself. It's really all I can do, live in the moment. And not beat myself up too much... and not beat myself up too much for mastering the art of losing. One thing I will try to hold onto though is the memory of speaking here today. It will go, I know it will. It may be gone by tomorrow. But it means so much to be talking here, today, like my old ambitious self who was so fascinated by communication. Thank you for this opportunity. It means the world to me. Thank you.

+ Still Alice
Richard Glatzer, Wash Westmoreland


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print
آفتاب روی سنگ‌فرش حیاط دراز کشیده بود و باد لای شاخه‌های ضخیم چنارها گم می‌شد. درست ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه بود یا شاید شبیه به این. داشتم فکر می‌کردم و خاطرات رنگ پریده‌ام هیچکدام به خط نمی‌شدند. برای خودشان اینطرف آنطرف می‌دویدند. گذر زمان را مثل دویدن خون در رگ‌هایم حس می‌کردم. فکر می‌کردم به روزهای اردی‌بهشت دور. کلاس سوم آقای دانشور و جدول ضربش. لبه‌ی جوی آب راه می‌رفتم و با خودم می‌خواندم. سه پنج تا پانزده تا. آن روزها بزرگترین آرزویم حفظ کردن جدول ضرب بود.

روزهایی که انگار کوتاه بودند و جایی پشت شمشاد‌ها قایم شدند. باید بین خواب و بیداری به آفتاب روی سنگفرش‌ها خیره بشی و به روزهای دور فکر کنی. خاطره‌های قدیم را نباید فراموش کرد. نباید بگذاری سرعت زندگی تو را دوان دوان پی خرید شیر و اجاره خانه اسیر کند. باید فکر کرد و چه لذتی دارد وقتی نگاه میکنی به اعماق تاریک کودکی‌هایت. روزهایی که خیلی وقت است ازشان یاد نکردی را از آن پایین‌ها می‌کشی بیرون و زیر نور دوباره نگاهشان می‌کنی. خاکشان را میگیری و دوباره همان صدای جوی آب خیابان هفده شهریور در گوش‌هایت جاری می‌شود.

از دور حواسم به باد هست. شاخه‌ها را در تنهایی می‌رقصاند. آفتاب جایش را عوض کرده و خودش را کشیده تا کنار صندلی‌ها. صدای قطعه‌ی دیوانه با باد قاطی می‌شود. نگاهشان می‌کنم. چایم را سر می‌کشم. با خودم تکرار می‌کنم: سه پنج تا.

+ عکس: MR Bex
+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: گروه داماهی، دیوانه


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print
کتاب شازده کوچولو در چنین روزی سال ۱۹۴۳ برای اولین بار منتشر شد. یکی از بهترین کارهای تمام عمرم خریدن این کتاب از کتابفروشی شکسپیر و شرکا در پاریس بود. لذت کوچک و بی‌انتهایی که هیچگاه فراموشش نمی‌کنم حتا اگر آلزایمر بگیرم.

+ سایت رسمی کتاب را نگاه کنید
+ شازده کوچولو را با صدای احمد شاملو گوش کنید


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Share   Send   Print
همیشه از زمان عقب بودم. یعنی قرار نبود به این زودی بهار شود. روزهای آخر اسفند آنقدر زود می‌گذرند که فکرش را هم نمی‌کنی مخصوصا اگر کنار تقویم ایران نباشی. یک دفعه می‌بینی همه برای عید آماده می‌شوند. امسال برای اولین بار در این ینگه‌ی دنیا هفت سینم را چیندم. همه جا را گشتم تا بتوانم از سبزه تا سنجد و سمنو گیر بیاورم.

روزهای آخر فیلمی از خرید‌های دم عید تجریش دیدم. ( ببینید) خانه تکانی‌ام را هم کردم. تقریبا همه جای خانه برق می‌زند. امروز هفت فروردین است که بلاخره وقت کردم این چند جمله را بنویسم. دور از ایران که باشی کمی شاید از زمان عقب بمانی اما شاید مهم این باشد که با کمی تاخیر خودت را به قافله برسانی. لحظه‌ی سال تحویل مثل همه‌ی این سال‌های اخیر لباس‌های نوام را پوشیدم و با دوستانم دور هفت سین جمع شدیم.

دیگر همه چیز آماده است تا بنشینیم پای صدای جاودانه‌ی فرهاد.

بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جا نماز سفره‌ی مادربزرگ

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق‌زدن دختر ناز چشم‌سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک‌شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم‌شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
با اینا بهارو باور می‌کنم !

ترانه: شهیار قنبری
آهنگساز: اسفندیار منفردزاده

+ با گرامافون سرزمین رویایی و با صدای فرهاد گوش کنید
+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: بهار دلنشین. استاد بنان
+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: بهار دلکش. محمدرضا شجریان
+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: والس نوروزی. یونس اسکندری


+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Blog Design Studios