+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: مرد تنها ( رضا موتوری)
+ سایت رسمی فرهاد مهراد
+ ویکی پدیا: فرهاد مهراد
+ پای صحبتهای زنده یاد فرهاد
+ فرهاد مهراد در یوتیوب
+ ویکی پدیا: احمد زیادآبادی
اگر در ذهنتان من آدمی هستم که مرتکب این کار نمیشوم لطفن اصلاحش کنید. من هم از آن دسته آدمهایی هستم که صبح زود جلوی در سفارتشان بایستم و حتا کنار جوی آب بنشینم تا ساعت دو بعد از ظهر که آن ساختمان عزیز اجنبی را ترک کنم. در کنار همهی این سختیها دلم هم برای کشوری میسوخت که نمیدانم چند نفر با تباه کردن آیندهشان قصد میکنند در آن بمانند.غیر از آنها، تمام این جوانهای پر شر و شوری که امروز مثل من روی زمین نشسته بودند تا نوبشان شود شاید آرزویهای کوچکی برای آینده در دلهایشان داشته باشند. آرزوهایی که هر چند کوچک هستند اما قابل احترامند.
این روزها شغلمان شده رفتن به فرودگاه و در آغوش گرفتن دوستان و تمام خاطراتی که با هم داشتیم و تمام گذشته و خندهها و گریههای مشترک. محکم فشارش میدهیم و میبینیم کمکم میلرزد و گریه میکند. و بعد ما باید به جبرزمانه برای فرار از جمهوری دیکتاتوری عزیزمان تکهای از دلمان را، گذشتهمان را، خاطراتمان را راهی غربت کنیم. اینطور میگذرد این روزهای پایان مرداد.
اگر لازم باشد شبی تنها پنج ساعت بخوابیم یا حتا نخوابیم، یا اگر لازم باشد دورهای از زندگی را آنطور که میپسندیم طی نکنیم و به اجبار زمانه تن دهیم اصلن مهم نیست چون عادت میکنیم. هفتهی آخر تبلیغات و زنجیر سبز چه کسی باور میکرد این بلا را دیو سیاه بر سر ما بیاورد؟ چه کسی میتوانست فکر کند دوباره تکرار همهی آن پلشتیها و زشتخویی و ادبیات سخیف چندشآور را؟ هیچکس را توان حتا تصورش نبود. حالا چهارده ماه میگذرد و عادت کردیم که باید تحمل کرد و چارهای اساسی اندیشید. در دلتان اگر برگ تازهرستهی سبزی دارید، دل به پاییز نسپرید. گرچه باید تحمل کرد اما تنها دلخوشی من این روزها این است که سرنوشت همهشان شبیه هم است. دیکتاتورها را میگویم.
گاهی کتابی باید برایت صحبت کند تا خوشحال شوی. گاهی جملهای بس است و گاهی نگاهی. بعضی وقتها آنچنان پایینی که شاد بودن و خندیدن برایت مسخره هستند و بعضی اوقات آنچنان بالایی که ذرهای اندوه و افسردگی برایت عجیب و غیر واقعی اند. گاهی همان یک نگاه تأیید کننده بس است همان نگاه با لبخند و روز تو ساخته میشود با سادهترین احساسهای کودکانه. اینها را نوشتم تا بگویم از دیدن این صفحهی شهرزاد سپانلو مثل یک پسربچهی ۸ ساله که نگاه خندان مادرش را پی دوچرخه سواریاش میبیند خوشحال شدم.
+ ببینید: شهرزاد سپانلو ، ما
+ ببینید: شهرزاد سپانلو، ندا
و تاریخ تکرار شد و بابی ساندزها تکرار شدند و در این تکرارهای مکرر تاریخ این دیکتاتورها بودند که حقیرتر از گذشته مضحکهی مردمان خود شدند.
زندگی در کشوری که کودتاچیاش اینطور صحبت میکند سخت آزاردهنده است. اینجا سرزمین امیرکبیر و سعدی و مولانا است. آن ممه را لولو نبرده است آقای کودتاچی. رایهای سبز ما را لولو برده که خوب خودمان میدانیم چطوری از حلقوماش بکشیم بیرون. تو نگران نباش. شب دراز است و قلندر بیدار. از این آتش زیر خاکستر بترس قبل از آنکه گُر بگیری.
از طریق: تلخ مثل عسل
من از سیاست حرف نمیزنم، حالا اینجا بحث بر سر جان انسانهاست. سخن از دل خانوادههایی است که نباید تنها بمانند، نباید رهایشان کنیم. منفعل بمانیم و زبانم لال اتفاقی بیافتد، دستهای هیچکداممان تمیز نیست. از دستهایی حرف میزنم که سال گذشته همین موقع مچبندهای سبز داشتند و جهان را به تماشای همدلیشان فراخوانده بودند... از دستها از دلهای تکتک شما حرف میزنم.
+ به همین سادگی: این ۱۶ نفر