Send   Print

چهارشنبه سوری جالبی بود. بانو لولیتا گفت همراه من نخواهد آمد. گفت: در باغ دوستان پسر دیگرش بیشتر خوش می‌گذرد. اما خواهر لولیتا من را دعوت کرد و من بدون او با خانواده‌اش رفتم. ما اینگونه دوستی می‌کنیم. با مادرش و پدرش و خواهرش خوش گذراندم. صدای ترقه و انفجار و فشفشه شهر را روی سرش گذاشته بود. من مجسم می‌کردم کودتاچی رفته زیرزمين تا کمتر این سیل بلند صداهای شادی مردم را بشنود. چه مقاومت مدنی جالبی بود بر خلاف تمام فتواهای درباری. یاد پهلوی دوم افتادم که صدای فریاد مردم تهران شب‌ها آزارش می‌داد. اینها با چه کسانی می‌خواهند بجنگند؟ با یک ملت؟ با یک نسل؟ با همه‌ی دانشجو‌های کشور؟ با همه‌ی اساتید دانشگاه؟ با همه‌ی خنده‌های بر لب؟ مشکل اینها چهارشبه سوری و سیزده بدر و شب یلدا نیست. اینها از آن قسمت‌هایی از تاریخ که خودشان وجود نداشته‌اند متنفرند. مثل همه‌ی دیکتاتورهای دیگر. که حتا تاریخ کشور را با سال‌های حکومتشان هماهنگ کردند. اینها با ریشه و قدمت و اصالت مشکل دارند. با آزادی آنجا که طعم تلخش دهانشان را می‌آزارد. این ملت پیروز است تا وقتی این همه جوان امیدوار و زنده دل دارد.

Send   Print

فقط چهارشنبه سوری مانده بود که سبز بشود که فردا شب خواهد شد. با این لشکرکشی که من دیدم در شهر امشب، فکر کنم کودتاچی خیلی از آتش می‌ترسد. این روزها غیر از او و دیکتاتور کسی حوصله سال جدید و بهار را ندارد. کاش می‌شد برای کسانی که چنین خسته و بی‌حوصله هستند یک ماه به ماههای آخر سال اضافه شود تا حالمان سر جایش بیاید. آدم‌بزرگ‌ها برای همه‌ی مشکلاتشان راه حلی پیدا می‌کنند غیر از همین حس مزخرف آخر سالشان. که دلشان نمی‌خواهد سال نو شود و یک سال دیگر اضافه شود و کم‌کم همین روزهایی که امسال بودند تا چند روز دیگر تبدیل به پارسال شوند.

Send   Print

رفتیم ورزش کنیم. شاید یکی از مفرح‌ترین کارهای روزهای تعطیل به جز سکس و موسیقی گوش دادن ورزش باشد. او مثل یک پسر بچه‌ی ده ساله که مشق‌هایش را تمام کرده خوشحال بود که با لباس‌ورزشی‌های نواش بیرون می‌آید. قدم زدیم و راه رفتیم. حرف زدن و صحبت کردن بدون توجه به زمان سوتفاهم‌ها را در دوستی‌ها از بین می‌برد و دوباره احساس تازه شدن دوستی به آدم می‌دهد. او از آنهایی نبود که سریع و با عجله راه می‌روند تا به انتهای قراردادشان با خودشان برسند و باز به گوشه‌ی خموده‌ی آپارتمانشان برمی‌گردند، آرام راه می‌رفت و شمرده برایم خاطراتش را تعریف می‌کرد. از دوست پسرهای قبلی‌اش و کسانی که بهش عاشق بودند. من با ذوق و علاقه گوش می‌دادم و چیزی که بیشتر موجب لذت من از پیاده‌روی‌مان می‌شد نگاه ممتد مردان و حتا زنان خیابان به او بود. من خوشحال بودم که با چنین فرشته‌ای قدم می‌زنم. بگذارید اعتراف کنم. اگر از خودم هم می‌پرسید جوابم صادقانه بود. اصلی‌ترین نقطه‌ی اشتراک ما در تنفر از دروغ است. برای همین او وقتی حوصله‌ی من را ندارد و با دوستان پسر دیگرش بیرون است به من می‌گوید و چند روز پیش هم که باران می‌آمد و من با دوستی دیگر بیرون بودم به او گفتم. این بزرگترین و تلخ‌ترین حقیقت رابطه‌ی ماست. همین تنفر از دروغ را می‌گویم.

با لباس‌های ورزشی‌مان رفتیم در کافه‌ی دنجی و خوشمزه‌ترین خوراکی‌اش را سفارش دادیم و از این سفارش خودمان کلی ذوق کردیم و تا وقتی که گارسون برایمان سفارشمان را آورد کلی با دم‌هایمان گردو شکستیم. وقتی سیر شدیم به یک کار هیجان‌انگیز دیگر فکر کردیم. هفته‌ی قبل از عید نباید صحنه‌ی شلوغی‌ بازار و خیابان‌ها را با مردمی در شتاب برای خرید از دست داد. بعد که از نگاه کردن مردم با سبد‌های در دستشان خسته شدیم مقابل خانه‌شان با بوسه‌ی ساده‌ای از گونه‌اش خداحافظی کردیم.

اگر در کشوری دیکتاتوری زندگی می‌کنید حتا پس از یک کودتای رسوا هم می‌توانید دنبال دلیل‌های ساده‌ای برای ادامه‌ی زندگی و امید به آینده باشید. این تنها راهی است که در پیش دارید. جز این می‌توانید افسرده و ساکت و ناامید و با زبانی آلوده به ناسزا به وضعیت موجود در اتاق تاریکتان کز کنید و عمر خود را به دست باد بسپرید. اما از من به شما نصیحت که بزرگترین و مخوف‌ترین دیکتاتور‌ها در مقابل امید دل مردم سرزمینشان زانو زده‌اند. هفته‌ی آخر سال را خانه منشینید و بیرون بروید و امید در دلتان بکارید و به همشهری‌های سبزتان لبخند بزنید. بهار سبز در راه است، هفته‌ی آخر و جنب و جوش سبز و چهارشنبه سوری را از دست ندهید. دیکتاتور از هر لبخندی بر لب و دل ما بیشتر از خشم دیو سه سر می‌ترسد.

+ سوزن گرامافون سرزمین رویایی را روی صفحه بگذارید و گوش کنید:
Sarah Slean. Hopeful Hearts

Send   Print

بعضی حرف‌ها خار کوچکی است در قلب‌ات. اما مثل یک بمب اتم روی یک دشت پر از شقایق، همه چیز را نابود می‌کنند. همیشه حرف‌های درگوشی از آنجا آغاز می‌شود که حماقتش را آشکار کند. جستجو در احوال شخصی شما وقتی دردناک‌تر است که توسط دوستان نزدیک و به روز و مثلن آگاه و روشنفکرتان انجام شود. اینکه ببینی هنوز دغدغه‌‌اش اینست که تو با او خوابیده‌‌ای یا نه؟ بعد مثل یک عروسک کوکی نظرش را می‌گوید و تو کلیدش را پیدا نمی‌کنی تا خاموشش کنی. اینجاست که آرزو می‌کنی کاش روی صورت آدم‌ها دری وجود داشت که در این مواقع می‌شد راحت روی پاشنه چرخاندش و بست. من فقط نگاهش کردم. اینطور مواقع دلم می‌خواهد او حداقل دوستم نباشد. اینطوری راحت‌تر می‌شود تحملش کرد. دلم می‌خواهد درش را ببندم و بروم دنبال زندگی خصوصی‌ام. دلم می‌خواهد روزی در شهری زندگی کنم که هیچ‌وقت هیچ کس حتا دوستانت، سرشان را نخواهند از پنجره‌ی زندگی‌ات داخل کنند. جایی که سکوت و تاریک و روشن زندگی آدم‌ها ارزشمند باشد.

Send   Print

نوشته بود:

مهم نيست که او مال تو باشد. اگر می‌دانی در اين جهان کسی هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير می‌کند و صدای قلبت آبرويت را به تاراج می‌برد مهم نيست که او مال تو باشد مهم اين است؛ که فقط باشد زندگی کند لذت ببرد و نفس بکشد.

+ کسی مال کسی نیست

Send   Print

شب 8 مارس همیشه فکر می‌کنم در سال گذشته چند بار زن را رعایت کردم. حرف‌های پنهانی چند نفر را گوش دادم. به چند نفر بیشتر از توانم کمک کردم. و کدام زن مستاصل در قوانین متحجر کشورم را کمک کردم شاید حتا با چند جمله‌ی امیدوارکننده برای آینده. خیلی ساده و کوتاه می‌شود جواب این معادله را بدست آورد که ما جزو کدام دسته هستیم؟ آنها که هر روز و همیشه دم از حقوق برابر با زنان می‌زنند و در اندرونی خود آن کار دیگر می‌کنند و یا گروهی که ادعایی ندارند و بیشتر از دیگران از تساوی حقوق زنان حمایت می‌کنند.

شاید وقتش رسیده که قبل از آنکه داد سخن برانیم کمی فکر کنیم آیا خود به حرف‌هایمان ایمان داریم یا نه؟ من تنها می‌توانم حس کنم زندگی با زن معنی و مفهوم می‌یابد. و خودم را انسان نمی‌دانم اگر لحظه‌ای احساس کنم روی حق کسی به خاطر جنسیتش، دین‌اش، عقیده‌اش، سبک زندگی‌اش، ملیت‌اش؛ پا گذاشته‌ام. خودم را انسان نمی‌دانم. بیایید همه با هم برای دنیایی برابر و مساوی برای همه تلاش کنیم.

Send   Print

بعد از بیست و چهار ساعت فقط یادم می‌آید دیشب مست خانه برگشتم. جلوی در بودم که دیدم دختر همسایه را هم یک بی ام دبلیو سفید پیاده کرد. دختر همسایه ما به پسرهای بی‌ ام دبلیو دار علاقه‌ی زیادی دارد و من هیچ سوالی در ذهنم درباره‌اش ایجاد نشد. با هم وارد ساختمان شدیم. وقتی دیدم او انتخاب کرده که پله‌ها را به جای آسانسور بالا بریم منم بدون هیچ فکری نظرش را قبول کردم و کنارش از پله‌ها بالا می‌رفتم.

کنار هم حرف می‌زدیم اما الان یادم نیست از چه چیزهایی. بیشتر شبیه‌ همان حرف‌های تکراری برای شروع یک مکالمه‌ی کوتاه بود. چند پاگرد را که بالا رفتیم. ناگهان من ایستادم. او هم ایستاد. بی هیچ معطلی و فکری سرم را نزدیکش بردم و صورتش را بوسیدم. او هم صورتم را بوسید. این سریع‌ترین و بی‌فکرترین بوسه‌ی من در عمرم بود. بعد باز بالا رفتیم با هم و دیگر به بوسه‌مان فکر نکردم. شب قبل از خوابیدن داشتم به صورتش و کارهایش فکر می‌کردم و خوشحال شدم که یک هیجان جدید به زندگی‌ام اضافه شد. هیجان دیدن دوباره‌ی او در راه‌پله‌ها با خانواده‌اش یا تنها. باید وضعیت جالبی باشد. اینکه از کنار هم عبور کنیم و هر دو صحنه‌ی امشب را در ذهن مرور کنیم.

Send   Print

این یک تجربه شخصی است. که تا وقتی دوست معمولی هستیم همه چیز خوب و آرام پیش می‌رود. یک نمودار یکنواخت بالا رونده. اما رابطه‌مان از روزی که واژه‌ی دوستت دارم یا عاشقت هستم را تصمیم می‌گیرم خرج کنم تغییر می‌کند. حالا دیگر گارد می‌گیرد. کمتر پیدایش می‌شود. تماس‌هایش کم می‌شود. انگاری چیزی را که می‌خواسته شنیده و پیدا کرده است. دلش ارگاسم می‌شود و شاید در تب و تاب شنیدن این جمله دیگر نیست. خیالش راحت می‌شود. می‌رود جایی دیگر که ببیند آنجا هم همین را می‌شوند یا نه؟ آنجا هم یک دوست دوست داشتنی هست یا نه؟ شاید دلش نخواهد از دوست معمولی فراتر رویم. دل من هر چه عميق‌تر می‌رود در دوست داشتن‌اش و هر چه زیبایی‌های بیشتری از او را کشف می‌کند او همانجا ایستاده است. فقط نگاه می‌کند و کمی لبخند می‌زند اگر بزند.

حالا من طالب او می‌شوم و او شاید می‌داند برگ برنده را دارد. او با سرعت بیشتری دور می‌شود و من هر چه می‌دوم نمی‌رسم. واقعن چرا؟ گاهی هرچقدر بی‌اعتنا باشی و دلسرد و بی‌احساس، شاید جواب عاشقانه‌تری از طرف مقابل بگیری. زندگی چقدر نکته‌های ظریف دارد که باید فقط با عینک ته استکانی مادربزرگ‌ها ببینی‌شان. خیلی‌ها هستند که هیچ اهمیتی به این تار و پود‌های ظریف زندگی نمی‌دهند. فقط احساس عشق را می‌شناسند و اینکه خوششان می‌آید و کمی سکس و بچه‌داری. این تار و پود‌های رابطه‌ها چقدر زیبا و بی‌انتها هستند. اگر اهل دقت باشید.

امروز در این شهر چو من یاری نیست
آورده به بازار و خریداری نیست

انکس که خریدار بدو رایم نیست
وانکس که بدو رای خریدارم نیست

+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: فرهاد. آلبوم برف. رباعیات

Send   Print

خواستم چیزی بگویم. بغض کردم. فکر کردی حرفی ندارم و رفتی. خواستم بگویم دلم برایت تنگ می‌شود. اما تو نشنیدی و حسرت گفتنش بر دلم ماند.

+ گوش کنید: Sarah Slean
Night Bugs. Eliot

Send   Print

این درخت‌های کوچه از چه روی شکوفه داده‌اند؟ آسمان برای که ابری است؟ هوا برای چه کسانی بهاری است؟ دل ما را نمی‌بینید که داغ دارد که تنگ است؟ دل کوچک ما را نمی‌بینید که خون است؟ با شما هستم خاله بهار به من نگاه کن. نمی‌بینی؟ خنده‌ای بر لبی نیست. محض دلخوشی. نوروز و بهار پیشکش قبای مخمل‌ات. عمو نوروز در اوین به بند است. عصای چوبی‌ات را به در کدام خانه می‌زنی خاله؟ امسال کسی انتظار شکوفه و گل ندارد از تو. اینجا همه غمگین غصه‌دار و لب برچیده، بغض به گلو، گریه بر دل، نشسته‌اند و چاره می‌کنند که چه گناهی کردند که سزاوار این حجم ماتم شدند؟ برو آنجا که تو را منتظرند.

+ گوش کنید: اولین نجوا
مهیار محمد علی زاده. شورانگیز

Blog Design Studios