نوشته بود:
مهم نيست که او مال تو باشد. اگر میدانی در اين جهان کسی هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير میکند و صدای قلبت آبرويت را به تاراج میبرد مهم نيست که او مال تو باشد مهم اين است؛ که فقط باشد زندگی کند لذت ببرد و نفس بکشد.
نوشته بود:
مهم نيست که او مال تو باشد. اگر میدانی در اين جهان کسی هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير میکند و صدای قلبت آبرويت را به تاراج میبرد مهم نيست که او مال تو باشد مهم اين است؛ که فقط باشد زندگی کند لذت ببرد و نفس بکشد.
شب 8 مارس همیشه فکر میکنم در سال گذشته چند بار زن را رعایت کردم. حرفهای پنهانی چند نفر را گوش دادم. به چند نفر بیشتر از توانم کمک کردم. و کدام زن مستاصل در قوانین متحجر کشورم را کمک کردم شاید حتا با چند جملهی امیدوارکننده برای آینده. خیلی ساده و کوتاه میشود جواب این معادله را بدست آورد که ما جزو کدام دسته هستیم؟ آنها که هر روز و همیشه دم از حقوق برابر با زنان میزنند و در اندرونی خود آن کار دیگر میکنند و یا گروهی که ادعایی ندارند و بیشتر از دیگران از تساوی حقوق زنان حمایت میکنند.
شاید وقتش رسیده که قبل از آنکه داد سخن برانیم کمی فکر کنیم آیا خود به حرفهایمان ایمان داریم یا نه؟ من تنها میتوانم حس کنم زندگی با زن معنی و مفهوم مییابد. و خودم را انسان نمیدانم اگر لحظهای احساس کنم روی حق کسی به خاطر جنسیتش، دیناش، عقیدهاش، سبک زندگیاش، ملیتاش؛ پا گذاشتهام. خودم را انسان نمیدانم. بیایید همه با هم برای دنیایی برابر و مساوی برای همه تلاش کنیم.
بعد از بیست و چهار ساعت فقط یادم میآید دیشب مست خانه برگشتم. جلوی در بودم که دیدم دختر همسایه را هم یک بی ام دبلیو سفید پیاده کرد. دختر همسایه ما به پسرهای بی ام دبلیو دار علاقهی زیادی دارد و من هیچ سوالی در ذهنم دربارهاش ایجاد نشد. با هم وارد ساختمان شدیم. وقتی دیدم او انتخاب کرده که پلهها را به جای آسانسور بالا بریم منم بدون هیچ فکری نظرش را قبول کردم و کنارش از پلهها بالا میرفتم.
کنار هم حرف میزدیم اما الان یادم نیست از چه چیزهایی. بیشتر شبیه همان حرفهای تکراری برای شروع یک مکالمهی کوتاه بود. چند پاگرد را که بالا رفتیم. ناگهان من ایستادم. او هم ایستاد. بی هیچ معطلی و فکری سرم را نزدیکش بردم و صورتش را بوسیدم. او هم صورتم را بوسید. این سریعترین و بیفکرترین بوسهی من در عمرم بود. بعد باز بالا رفتیم با هم و دیگر به بوسهمان فکر نکردم. شب قبل از خوابیدن داشتم به صورتش و کارهایش فکر میکردم و خوشحال شدم که یک هیجان جدید به زندگیام اضافه شد. هیجان دیدن دوبارهی او در راهپلهها با خانوادهاش یا تنها. باید وضعیت جالبی باشد. اینکه از کنار هم عبور کنیم و هر دو صحنهی امشب را در ذهن مرور کنیم.
این یک تجربه شخصی است. که تا وقتی دوست معمولی هستیم همه چیز خوب و آرام پیش میرود. یک نمودار یکنواخت بالا رونده. اما رابطهمان از روزی که واژهی دوستت دارم یا عاشقت هستم را تصمیم میگیرم خرج کنم تغییر میکند. حالا دیگر گارد میگیرد. کمتر پیدایش میشود. تماسهایش کم میشود. انگاری چیزی را که میخواسته شنیده و پیدا کرده است. دلش ارگاسم میشود و شاید در تب و تاب شنیدن این جمله دیگر نیست. خیالش راحت میشود. میرود جایی دیگر که ببیند آنجا هم همین را میشوند یا نه؟ آنجا هم یک دوست دوست داشتنی هست یا نه؟ شاید دلش نخواهد از دوست معمولی فراتر رویم. دل من هر چه عميقتر میرود در دوست داشتناش و هر چه زیباییهای بیشتری از او را کشف میکند او همانجا ایستاده است. فقط نگاه میکند و کمی لبخند میزند اگر بزند.
حالا من طالب او میشوم و او شاید میداند برگ برنده را دارد. او با سرعت بیشتری دور میشود و من هر چه میدوم نمیرسم. واقعن چرا؟ گاهی هرچقدر بیاعتنا باشی و دلسرد و بیاحساس، شاید جواب عاشقانهتری از طرف مقابل بگیری. زندگی چقدر نکتههای ظریف دارد که باید فقط با عینک ته استکانی مادربزرگها ببینیشان. خیلیها هستند که هیچ اهمیتی به این تار و پودهای ظریف زندگی نمیدهند. فقط احساس عشق را میشناسند و اینکه خوششان میآید و کمی سکس و بچهداری. این تار و پودهای رابطهها چقدر زیبا و بیانتها هستند. اگر اهل دقت باشید.
امروز در این شهر چو من یاری نیست
آورده به بازار و خریداری نیست
انکس که خریدار بدو رایم نیست
وانکس که بدو رای خریدارم نیست
+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: فرهاد. آلبوم برف. رباعیات
خواستم چیزی بگویم. بغض کردم. فکر کردی حرفی ندارم و رفتی. خواستم بگویم دلم برایت تنگ میشود. اما تو نشنیدی و حسرت گفتنش بر دلم ماند.
+ گوش کنید: Sarah Slean
Night Bugs. Eliot
این درختهای کوچه از چه روی شکوفه دادهاند؟ آسمان برای که ابری است؟ هوا برای چه کسانی بهاری است؟ دل ما را نمیبینید که داغ دارد که تنگ است؟ دل کوچک ما را نمیبینید که خون است؟ با شما هستم خاله بهار به من نگاه کن. نمیبینی؟ خندهای بر لبی نیست. محض دلخوشی. نوروز و بهار پیشکش قبای مخملات. عمو نوروز در اوین به بند است. عصای چوبیات را به در کدام خانه میزنی خاله؟ امسال کسی انتظار شکوفه و گل ندارد از تو. اینجا همه غمگین غصهدار و لب برچیده، بغض به گلو، گریه بر دل، نشستهاند و چاره میکنند که چه گناهی کردند که سزاوار این حجم ماتم شدند؟ برو آنجا که تو را منتظرند.
+ گوش کنید: اولین نجوا
مهیار محمد علی زاده. شورانگیز
دلت که بگیرد و تنگ شود، باید تسلیم شوی. دستهایت را ببری بالا و رو به زندگی نکبت فریاد بزنی. کسی صدایت را نمیشوند، دیگران نیز دستهایشان چون تو بالاست. هر کسی با زبان خودش با چشمانی اشکبار از این غم موج زننده در هوای خاکستری این روزهای سرزمین ات فریاد میزند. بهار در راه است و همه در عجب اند که با چه رویی سبزه بر خاک قرمز گلگون تصمیم رستن میگیرد به رسم هر ساله.
پنجرهها کوچک میشوند و دیوارها همهی حجم خانه را پر میکنند. رنگهای شاد و زنده فرار میکنند و سیاهی چون چادری کریه بر سر همهی ما اجبارن کشیده میشود. دری برای فرار وجود ندارد. این خانه را هیولاهای قصهها تسخیر کردهاند. آنها فضولات تخیلات و توهمات یک جامعه را یک جا میبلعند. حتا دیده شده توانستهاند از پس ماندهی افیونی به نام دین تغذیه کنند و زنده بمانند. حکمرانی آنها به اندازهی عمر گل یخ طول خواهد کشید.
خانه سیاه است. این روزها خانه سیاه است. اندکی نور حکم اقیانوسی را دارد برای ماهی جا مانده از دریا. بالا و پایین میپرد. خودش را به هر دری میزند تا باز به جوی حقیری برسد که راه به دریاهای بیانتها دارد. ماهی سبز کوچک توقیف میشود، زندانی میشود، اعتراف میکند، لغو امتیاز میشود، شکنجه میشود، دلش میگیرد گوشهی سلول و هنوز بالا و پایین میرود. امید دارد. گناهی نیست. هوا هنوز قرمز بود و بوی خون میداد. شبگردی در کوچه آواز میخواند. او هر سال به وقت روییدن بنفشهها از این کوچه عبور میکند. میخواند: اگر داغ دل بود ما دیدهایم. اگر خون دل بود ما خوردهایم. پنجرههای سیاه و چرکین آخرین دروازه برای شنیدن صدای شبگرد بود. امسال شبگرد دوشنبه ده اسفند را برای آواز غمگین اش در کوچههای شهر انتخاب کرده بود.
شادی:
آهاي آدمها
وقتي گوشي تلفن رو برميداريد و شماره ميگيريد، يادتون باشه داريد با كي حرف ميزنيد و يادتون باشه چي بگيد كه دردش كمتر باشه.
آهاي آدمها
زخمها رو ببينيد و با احتياط نمك بپاشيد رو دردها
آهاي آدمها
گاهي به اين فكر كنيد كه ديگران هم آدمند مثل شما. كمي بيشتر كمي كمتر. اما آدمند
.
.
چشماتون رو باز كنيد
و قبل از گفتن هر كلامي به اين فكر كنيد كه اين جمله چقدر ميتونه بقيهي آدمها رو از پا در بياره؟؟؟؟
آیدای پیادهرو:
کاش یادم باشد در مورد ِ آنچه که انسانها حقی در انتخاباش نداشتهاند، نظر ندهم. رنگ پوست. سبیل. چاقی. لهجه ...
شهرزاد:
عاشقش نشوید
به اندازه همه تان برایش عاشقی کرده ام
بینام:
قلب من
مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
کیومرث منشی زاده
ریحان:
باید بگویم کنار برود
که سال برود
و اسفند را
کاسه کاسه از اتاق بریزم
به حیاط
در حیاط
روی پله ها
فرش انداخته ام زیر پای سالی که می آید همین لحظه از راه برسد
و ماهی سرخ در تنگ بلور و آب , بی صدا می گوید : آب
آب
آب
و من در مَفصل زمستان و بهار می گویم
یا اولوالالباب
کاش بهاری بود بی کشتار
...
بیژن نجدی
نازنین:
چندلر: صبح که از خواب پاشدم، عاشق بودم، شاد بودم. هوس کردم، دوازده بسته کاندوم بخرم....الان حتی نمیتونم برم پسشون بدم، رسید اونم خراب کرد
پینوشت: یکی ازعمیقترین دیالوگهای فرندز که درغم عشق جنیس گفته شده.
فربد:
بعضی آدمها، خودشان و وجودشان و حضورشان خوب است و لذت بخش؛ بدون هیچ چیزکِ اضافه ای.
بعضی دیگر باید حتمن چیزی، هنری، قدرتی، پولی آویزان کنند به خودشان و وجودشان که بتوانند لذت بخش باشند و دوست داشتنی.
و خب، سخت است که جزو دسته دوم باشی.
سمیه:
آهای آدمهایی که هرچه می خواهید می نویسید
هرچه می خواهید می خوانید
هرچه می خواهید می گویید
هرچه می خواهید شر می کنید
هرچه می خواهید لینک می دهید
هرچه می خواهید میل می زنید
پشت تلفن هرچه می خواهید می گویید
به هرکس و هرچه خواستید پیامک می زنید
در هر جمعی که خواستید شرکت می کنید
با هرکس که می خواهید دوستید
و برای همه این کارها دلایل عقلانی خاص خودتان را دارید
خوشا به حال شما
امضا : یک آدم محصور در دیوارهای شیشه ای
پ.ن. مثل شکوفههای بهاری میمانند برای من. مجموعهی کاملشان در صندوقخانه سرزمین رویایی هست. حیفم میآید رهایشان کنم. برای روز مبادا نگهشان میدارم.
خب این هم انرژی یک هفتهتان. بروید و خوش باشید. همین روزها بود که احساس میکردم باید بیانیه بدهد. هنوز هم فکر میکنم تا قبل از عید بیانیهی هجدهم داغ داغ میآید بیرون. پاراگراف طلاییاش را در زیر میآورم. متن اصلی را در گویا نیوز بخوانید.
ادامه ...